ياقوت الحموي ( مترجم : منزوى )

345

معجم البلدان ( فارسى )

دار نام جايگاهى است ميان بصره و بحرين . نيز دار جايگاهى است كه در شعر نهشل پسر حرّى آمده است : و نحن منعنا الحىّ أن يتقسّموا * بدار و قالوا ما لمن فرّ مقعد « 1 » ابن دريد در كتاب ملاحم گويد : دار نام جايگاهى در بحرين است و بدان نسبت دارد : عطّار دارى . داررزين « 2 » [ ر ر ] از بخشهاى سجستان است . رهنى آن را از بخشهاى كرمان مىداند . دارزنج « 3 » [ ر ز ] با جيم پايانين ديهى از صغانيان . از آنجاست : بو شعيب صالح پسر منصور پسر نصر پسر جراح دارزنجى صغانى « 4 » او از قتيبه پسر سعيد روايت دارد . عبيد اللّه پسر محمد پسر يعقوب پسر بخارى و جزوى نيز از وى روايت كنند . او پيش از سال 300 و پيرامون آن در گذشت . و اللّه اعلم . دار السّلام [ ر س س ] مدينة السّلام بغداد است كه سبب نامگذارى آن نيز ياد خواهد شد . ان شاء اللّه تعالى . دار السّلام نام بهشت است و شايد بغداد براى تشبيه به بهشت چنين ناميده شده است . دار سوق التّمر [ ر ق ت ت ] و آن خانه‌اى بوده است نزديك « باب الغربة » در « مشرعه ابرييّن » با دروازه‌اى بسيار بلند كه اكنون سدهء هفتم بسته شده است . و معروف به دار القطنيه است . دار الشّجره « 5 » [ ر ش ش ج ر ] كاخى است درون كاخ‌هاى خليفه معظّم در بغداد از ساخته‌هاى مقتدر بالله [ 320 - 295 ] . كاخى بزرگ و گشاده كه داراى باغهاى زيبا بود و از آنش بدين نام خواندند كه در آنجا درختى از زر و سيم بافته در ميان استخرى گرد و بزرگ در پيشاپيش ايوان كاخ و در ميان درختهاى اين باغچه [ 521 ] كه هجده شاخهء زرّين و سيمين داشت هر شاخى از آن داراى شاخه‌هاى فراوان با گلى از جواهر كه به شكل ميوه ساخته شده بود . و نيز بر شاخهاى آن پرندگانى گوناگون از زر و سيم نهاده شده كه با وزيدن باد بر آنها آهنگهاى گوناگون ، همانند صداى پرندگان بر مىخاست . و در سمت راست اين استخر مجسمهء پانزده سوار بر پانزده اسب و همانند آنها در چپ استخر ، با پوشاكهاى حرير گلدوزى شده ، با شمشيرهايى به حمايل آويخته ، در دستهايشان و در دست هر يك گرزى كه همگى به يك سو مىنگرند و بيننده مىپندارد كه در حال حمله هستند . دار شرشير [ ر ش ] با دو راء بىنقطه و دو شين نقطه‌دار . نام بخشى در بغداد بوده كه امروز از ميان رفته است . جحظهء برمكى كه خود در آن بخش ساكن بود . در شعر خود چنين مىسرايد : سلام على تلك الطّلول الدّواثر * و ان اقفرت بعد الانيس المجاور غراير ما فتّرن فى صيد غافل * بألحاظهنّ السّاجيات الفواتر سقى اللّه ايّامى برحبة هاشم * الى دارشر شير محلّ الجآذر « 6 » سحايب يسحبن الذيول على الثّرى * و يضحى بهنّ الزّهر رطب المحاجر منازل لذّاتى و دار صبابتى * و لهوى بامثال النجوم الزّواهر رمتنا يد المقادر عن قوس فرقة * فلم يحظنا للحين سهم المقادر الا هل الى فىء الجزيرة بالضّحى * و طيب نسيم الروض بعد الظهائر و أفنانها و الطير تندب شجوها * بأشجارها بين المياه الزواخر و رقّة ثوب الحرّ و الرّيح لدنة * تساق بمبسوط الجناحين ماطر سبيل و قد صاقت بى السّبل حيرة * و شوقا الى اقياءها بالهواجر « 7 »

--> ( 1 ) . ما قبيله را از تقسيم كردن زمين مانع شديم و گفتند كسى كه بگريزد در اينجا حق مسكن نخواهد داشت . ( 2 ) . دهرزين ( لسترنج ) ، احسن ع ص 461 ، 465 ، 473 ترجمه ص 682 ، 687 ، 699 دارژين . ( 3 ) . احسن ع ص 268 ، 283 ، 344 ترجمه ص 378 ، 411 ، 504 و لسترنج : در نيمه راه چغانيان و « ترمذ » دارزنجى ( ijnazrad ) است ( لسترنج 469 ) . ( 4 ) . ش . ش : 1314 از انساب 217 ، لباب 1 : 482 . ( 5 ) . دارالشجره ، قزوينى آثار ع ص 316 ، جهانگير ص 374 ، مراد 2 : 46 از شگفتيها شمرده شده است . ( 6 ) . سرايندهء اين قصيدهء رائى ، جحظه ، مصرع اول اين بيت را در يك قصيدهء دالى خود نيز گنجانيده است چ ع 1 ص 607 س 10 . ( 7 ) . بر آن خانه‌هاى ويران كه پس از مدتها پر از انيس و مونس بودن خالى گشته ، زيبارويانى كه از ربودن دلها با نگاه‌هايشان عقب نمىماندند . خوشا روزگارى كه در رحبهء هاشم « تا دارالشر شير آمد و شد داشتيم . ابرهايى كه دامن كشان در آنجا آمد و شد مىكردند و به گلها طعنه مىزدند . جايگاه لذّتها و جوانيهاى من كه با